تبلیغات
خط خطی های یك بچه آدمیزاد
+++ قبل از هر پستی پست ثابت خونده بشه ... ممنون!!

+ سلام

+ اول ممنونم از اینکه که به اینجا سر میزنید و برای خوندن نوشته های من وقت میذارید

+ دوم تمام نوشته ها متعلق به خودم هستند و تاکید میکنم کپی برداری چه با ذکر منبع و چه بدون ذکر منبع شرعا حرام و قانونا غیرمجاز هست و با کمک بخش حفاظت سایبری راحت میشه جلوی کسانی که برای زحمات ما احترام قائل نیستند رو گرفت

+ لینکدونی جای با معرفت هاست نه اونایی که برای افزایش کامنت لینکم میکنن تا بهشون سر بزنم

+ لینکدونی جای کسایی هست که بهم سر بزنن، برای پستهام خبرتون نمیکنم. کسی حوصله ی رمان و داستان نداره لینکم نکنه. تاکید می کنم فقط کسانی که رمان میخونن بیان نه کسانی تو مورد بالا ذکر کردم.

+ کسانی که نوشته هام رو میخونن ممنون میشم در نظر سنجی وبلاگم شرکت کنند

+ وبلاگ دوم من : بایكوت دل
+ و در آخر ممنونم از دوستان با معرفتی که از اول باهام همراه میشن و به پیشرفت نوشته هام کمک میکنند

یا حق



تاریخ : سه شنبه 30 دی 1393 | 06:51 ب.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات

تا دلتون بخواد فایل دارم، وقت تایپ ندارم فقط:)


   چشم هام رو با بوی آشنای ادكلن ارزون قیمتش باز می كنم؛ لوی آیینه با موهاش مشغوله؛ تكون خوردنم رو كه می بینه از آیینه نگاه میكنه:

-صبح بخیر.

   بلند می شم و كش و قوسی به بدنم می دم:

-صبح بخیر.

   سوئیچ و گوشیش رو بر می داره و بیرون می بره. تو اتاق خالی نگاهم رو می چرخونم. همین؟ بعد سه سال هم آغوشِ هم خوابیدیم، همین؟ صداش از هال به گوش می رسه:

-صبحونه آماده اس بلند شو.

   موهام رو با دست مرتب می كنم:

-كجا؟

   بر می گرده و سنگین خم می شه تا كیفش رو برداره، خم می شم از كنار تخت می دم دستش. تلخی نگاهش حلقم رو لوچ می كنه:

-به توام باید جواب پس بدم؟

   مات نگاهش می كنم؟ چش شد؟ با نگاه خیره ام سر تكون میده:

-چیه؟

-تو هنوز باید استراحت كنی.

   كیفش رو بر می داره كه بیرون بره:

-زخمت هنوز جوش نخورده لجباز.

   ترس افتاده تو جونم، كه رفتنش بازگشتی نداشته باشه. دم در برمی گرده:

-خوبه كه می دونی هنوز جوش نخورده.

   جوش میارم:

-جنبه اش رو نداشتی كنارم بخوابی بیخود كردی گفتی بمونم.

   میسوزه و صدای جلز و ولزش رو می شنوم، صورتش سرخه و آتیش گرفته. هنوز آروم نشدم؛ هنوز خالی نشدم، باز به حرف میام:

-لیافت می خواد پرستاری كردن، غلط كردم كه خواستن زود خوب بشی، تو یه ....

   با دو قدم بلند به سمتم هجوم میاره و فكم رو سفت تو دستش میگیره:

-ببند دهنتو مهربان، ببند قبل از اینكه بلایی سرت بیارم!

   با چشمهای یاغی و سرگشم خیره میشم به چشمهاش،‌نفس تندی می كشه و به عقب پرتم می كنه. سرم به تشك كوبیده می شه و بعدش در به چارچوب! نگاهم خیره به سقفه و دلم ... پلك می زنم ... تند تند پلك می زنم ... خیلی پلك می زنم، نیا اشكم، تو حداقل پیش خودم نشكنم، بذار حداقل برای خودم بمونم ...

   دستام رو محكم به صورتم می مالم و بلند می شم. گیج نگاهم رو تو اتاق خالی می گردونم، بالشم رو مرتب می كنم، ملافه ام رو هم تا می زنم، نگاهم به رد دستش روی تشك می افته و ملافه رو پرت می كنم، جیغ می كشم و بالش رو هم پرت می كنم؛ موهام رو با حرص عقب می زنم؛ چرا اینطوری می شه؟ چرا نمیشه؟ هی نمیشه؟ صورتم رو به تشك فشار می دم و جیغ می كشم؛ پارچه رو تو مشتم جمع می كنم و جیغ می كشم، چرا اون شب مخملی دووم نیاورد؟ خدا ... خداااا ... نفس نفس می زنم ... چرا همه چی باید اینطور زهرم بشه؟‌ چرا پاهام یاری نمیكنن بدوم؟ چرا نمی تونم خودم رو خالی كنم؟ نفس هام رفته رفته آروم می شه و آدرنالین خونم میاد پایین. همزمان آستانه ی دردم فعال می شه و می فهمم زخمم كمی می سوزه. مردك مغرور! پانسمان زخمم رو عوض می كنم و تلفن رو بر می دارم.

-سلام خانوم خانوما! از اینورا!

   دندونام رو به هم فشار می دم:

-پاشو بیا.

-مهربان؟

-پاشو بیا اینجا لطفا.

-خونه ات؟

-آره.

-نمی گی چی شده؟

   صدام رو بلند می كنم:

-بهزاد پاشو بیا اینجا.

-باشه باشه ، ظهر میام.

   با عجز ناله می كنم:

-ظهر دیره.

   نفس عمیقش توی گوشم فوت می شه:

-میام عزیزم، آروم باش، تا من میام یه آب خنك به صورتت بزن یه لیوان چای سبز بخور اومدم.

   بی حرف قطع می كنم و سرم رو به دستوراتش گرم می كنم تا شاید زمان یادم بره ... كاش همه چی یادم بره ... حتی ... الان، تو این لحظه، حتی حاضرم كوروش هم یادم بره ... علاقه ام هم یادم بره ...


ادامه مطلب >>




موضوعات مرتبط : همیشه فرصت هست ... ،
ادامه مطلب

تاریخ : جمعه 13 مرداد 1396 | 10:09 ق.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات

   دست خودم نبود، حالا كه اینقد نزدیكش شده بودم اینهمه دوری رو نمیتونستم تاب بیارم و دقیقا تو شرایطی بودم كه میخواستم یكی نازم رو بكشه جای اینكه من نازكشی كنم. ویلچر رو كنار تخت ثابت می كنم و خودم رو روش می كشم؛ بدون اینكه نگاهش كنم شب بخیر می گم و رو تخت پشت بهش دراز می كشم. دستش روی بازوم میشینه:

-ببینمت؟

   دستش رو پس می زنم:

-بگیر بخواب.

   ینبار دست رو شونه ام میذاره:

-مهربان با توام!

-اینقدر بهم دست نزن كوروش، بیماری باید استراحت كنی بخواب.

   كمی سكوت ... بعد تخت كمی تكون می خوره و نزدیكم میشه:

-چیزی شده؟

   بینیم رو با صدا بالا می كشم و صورتم رو روی بالش فشار میدم؛ بازوم رو ملایم فشار میده:

-مهربان؟

   صداش متعجب و مهربونه، بغضم میشكنه و سر زیر لحاف می برم، لبهام رو با دندون به هم دوختم و دارم بی صدا اشك میریزم؛ چند دقیقه ای سكوت برقراره و بعد چهره اش جلوی صورتمه. با همون هق هق لرزونم غر میزنم:

-سردمه دستت رو بكش.

   به سختی میشینه و خندون نگاه میكنه:

-تا الان كه بدنت گرم بود!

   بی حوصله پلك میزنم و بی حوصله نگاه میكنه:

-نمیخوای حرف بزنی؟

   كمی به سمتم خم میشه:

-پریودی؟

   خیره نگاهش میكنم كه منتظر جوابه، مغزم جوش میاره و میشینم، با نفرت چهره جمع میكنم، درد پهلوم كشنده اس و دردش رو با عصبانیت بیشتر خالی میكنم:

-واقعا كه كوروش! باید پریود باشم تا از این اخلاق سگیت دلخور بشم؟ روز اول اگه كوروش نبودی حاضرم قسم بخورم اون تف رو رو صورتم مینداختی.

   صورتم رو نزدیك تر میبرم:

-كوروش؟ پریودم؟

   صدا بالا میبرم:

-چه نفهم شدی تو دو سال!

   سر تكون می دم:

-لطفا بخواب و اگر چیزی خواستی بیدارم كن!


ادامه مطلب >>




موضوعات مرتبط : همیشه فرصت هست ... ،
ادامه مطلب

تاریخ : یکشنبه 11 تیر 1396 | 11:09 ب.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات
ادامه ی قسمت ویرایش شده ی قبلی

   كوروش درد داشت، از نگاه دلخورش می شد دید؛ به این حرفها هم عادت داشت، از چهره ی خونسردش می شد خوند؛ متفكر سری تكون دادم و به سمت در رفتم.

   با سری به زیر افتاده در رو باز كردم و وارد شدم، حس كردم كلاس بزرگ سایت ساكت شد، اما ذهنم به قدری مشوش بود كه توانایی نشون دادن نداشتم. علاوه بر اون، از چشم تو چشم شدن با كوروش وحشت داشتم. همونطور سر به زیر نشستم.

-خوبی مهربان؟

   بالاخره آروم سر بلند كردم و به چهره ی مهربونش لبخند زدم، با نگاه لرزونش تو چشمهام دنبال پاسخ برای پرسش تو ذهنش بود كه به سمتش خم شدم؛ دست دور گردنم حلقه كرد و زمزمه كرد:

-من اینجام.

   نفسم رو محكم بیرون دادم:

-میدونم.

-برام مهمی.

-توام.

   از زهرا دور شدم و یكی از ظرفهای غذا رو جلوی خودم كشیدم، با شروع كردن من فضا به حالت عادیش برگشت و صحبت ها از نو گرفته شد.

-من مخالم، برابری همه جا به معنی عدالت نیست.

   زهرا رو نگاه كردم كه به كوروش خیره شده بود و منتظر جواب بود، كوروش با جرعه ای نوشابه غذاش رو فرو داد و به حرف اومد:

-چرا؟

   زهرا قاشق رو به ظرف برگردوند و دستهاش رو روی میز گذاشت.

-من نسبت به شما زحمت زیادی كشیدم و باید حق بیشتری بخوام، شما هم نفوذ بیشتری داری و انتظار حق بیشتری داری؛ حالا عدالت اینه كه منی كه زحمت بیشتری كشیدم برابر با شما كه زحمت كمتری كشیدی بگیرم؟ یا شما كه فامیل درجه یك و دارای نفوذ هستی و به كم قانع نیستی برابر با من یا دیگران بخوای؟

   كلافه زمزمه كردم:

-از فلسفه متنفرم!

   نگاهها كوتاه به سمت من برگشت اما من نگاهم رو به سمت كوروش برگردوندم تا درك كنم بحث چیه تا حداقل حوصله ام سر نره؛ اما با دیدن چیزی كه باور نمی كردم و انتظارش برای من غیرممكن بود مواجه شدم ... كوروش می خندید! باورم نمی شد! خنده اش واضح نبود اما تنگ شدن نگاهش، چین خوردن گوشه های چشمش و لبهایی كه روی هم فشار می داد نماد خنده و نشونه ی رضایتش از بحث با زهرا بود. با مكث به حرف اومد:

-وقتی مدیریت قوانینی برای هماهنگی و نظم وضع كرده، شمایی كه متخصص تر و زحمت كش تر از منی، با منی كه نفوذم بیشتره در برابر قانون برابر نیستیم؟ چون نفوذ ن بالاست یا شما حق آب و گل داری دلیل میشه تبعیض و استثنا قائل شد؟ عدالت اینه؟

   زهرا گیج نگاهش كرد، سرش رو خم كرد و متفكر نگاهش كرد. بی حواس و بدون اینكه فكر كنم گفتم:

-این مغلطه اس، عدالت یعنی هر كسی به حقش برسه؛ خر چیزی رو دریافت كنه كه حقشه و كمتر و بیشتر از اون نابرابری نیست اما بی عدالتی هست! عدالت یعنی به حقت برسی ، درست. اما برابری همیشه عدالت نیست، عدالتم همیشه برابری نیست.

   نگاهش كه با مكث روی چهره ی من نشست، لبم رو بین دندون فشار دادم، این مرد همونی بود كه ده دقیقه ی پیش پایین همین ساختمون تحقیرش كردم و چیزی رو كه دست خودش نیست دستمایه ی سركوفت قرار دادم. خواستم عقب نشینی كنم كه خیلی عادی جواب داد:

-یعنی حق منی كه انتظار تقدم رابطه به ضابطه دارم اینه كه هیچی دستگیرم نشه؟

   شگفت زده خندیدم:

-چه ربطی داره؟

   جمع رو نگاه كردم كه چشمشون به من بود، دوباره نگاهم به سمتش برگشت:

-مرگ حقه، اما حق هر آدمی مردنه؟

   به نشانه ی استفهام اخم كرد، اما بلافاصله گفت:

-به وقتش، به جاش بله!

-دقیقا! وقتش، جاش، اندازه اش ... اینا همون عدالته! حالا من زدم یكی رو كشتم، حقم مرگه یا نه؟

   مات نگاهم كرد، تكیه داد و نگاهم كرد، شونه بالا انداختم:

-من جوونم، حق زندگی و تجربه دارم، شاید حتی پشیمون شده باشم و بخوام جبران كنم ... جبرانی چندین برابرِ اون قتل. حالا حقم بخششه یا اعدام؟

   حق به جانب جواب داد:

-اعدام.

-چرا؟ چون عدالت یعنی برابری؟ یا چون قانون فلسفه ای جز این هم برای قصاص قائله؟ بخشش خانواده ولی دم چی؟ ناعدالتی رو داره ترویج میده؟

-چون عدالت یعنی حقت رو بگیری.

   حرفم رو به خودم برمیگردوند! با خنده گفتم:

-اون ماجرا رو شنیدید كه دو تا دزد پیش حضرت علی آوردن ، دست یكیش از مچ زده شد و یكی آزاد شد؟

   سرش رو با آرامش بالا و پایین كرد:

-حالام شما دارید مغلطه می كنید؟

   تكیه دادم و خونسرد جواب دادم:

-نه، اصلا، حق اونی كه واقعا فقیر بود و ناتوان دزدی بود و اونی كه تو قصر زندگی می كرد و دزدی تفریحش بود ساعد بی دست!

   خیره نگاهم كرد:

-ادامه بدید.




موضوعات مرتبط : همیشه فرصت هست ... ،
ادامه مطلب

تاریخ : جمعه 26 خرداد 1396 | 11:28 ق.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات

بعد از مدتها برگشتم :) . آپ امروز از قسمتهاییه كه ویرایش شده. دونستنش نیازه چون پست های آینده بهش نیاز داره.

--


   ناباور نگاهش كردم:

-من نمی تونم تا چهار بمونم، كلاس دوستم هم سه تموم میشه باید بریم.

   لبخند دندون نمایی زد:

-جبران میكنم.

   با اخم تكیه دادم:

-الكی گفتی یك میرم نه؟

   خندید:

-جبران دیگه!

-با چی؟

   فكری دور و اطراف رو نگاه كرد:

-نهار خوردی؟

   سكوتم رو كه دید كاغذهایی كه تو دستنویسهام گذاشته بودم رو دوباره درآورد:

-هر چی بخوای.

   كلافه خم شدم رو كاغذها رو از روی میز برداشتم و در همون حال به زهرا اس ام اس دادم كه بعد كلاس بیاد سایت. قند خونم داشت كاهش پیدا می كرد، یواشكی شكلات شیرینی زیر زبونم گذاشتم تا بتونم دووم بیارم و عرق سرد تنم رو كمی كم كنم. هنوز ساعت دو و نیم بود و من معمولا باید ساعت یك نهار می خوردم. سعی كردم تمركزم رو روی كلمات دنبال كنم، شكلات رو محكم تر میك زدم و زیرچشمی به امیرعلی كه با كوروش سر چیزی بحث می كردن نگاه كردم.

-باشه الان می رم بگیرم.

   امیرعلی از در خارج شد و در به هم كوبیده شد، شاید هم طنین صدای تو گوشم اینقدر برگشت داشت. نگاهم رو از كوروش گرفتم و سرم رو روی میز گذاشتم. چشمهام كه بسته شد حس كردم تو هوا معلقم، كم كم صدای ویز ویز ریزی تو گوشم شروع شده بود، ندیده می دونستم اگر چشمهام رو باز كنم چیزی جز سیاهی نمیبینم؛ از پنجره ی باز هوای سرد تو اتاق می زد كه باعث می شد لرز كنم و موهای تنم سیخ بشه. دست بی جون و سستم روی كاغذها لرزید؛ صدای ویز ویز حالا به سوت ممتد و بلند آزاردهنده ای تبدیل شده بود كه تا مرز كر شدن می بردم. دست گرمی روی پیشونیم نشست و گرمای لذت بخشش موجی از آرامش به تنم ریخت؛ انگار كه با این گرما آشنا باشم. بازوم فشرده شد و با درد لای پلكم رو باز كردم، نگاهم تار بود، گیح بودم، اما ناخودآگاه قد نصفه نیمه ی كوروش رو می شناخت. پچ پچ كردم:

-خوبم.

   اما نبودم، افت قند خون حالتی شبیه به مرگ بود كه از پونزده سالگی برام اتفاق می افتاد و هیچوقت هم بهش عادت نكرده بودم. همزمان با بسته شدن پلكهام، صداها بیشتر شد، حتی نای ناله كردن هم نداشتم؛ كسی داشت صدام می كرد، با فشار از میز جدا شدم و به جایی كوبیده شدم، كسی نی تو دهنم گذاشت و شیرینی آب پرتقال در ان واحد شراب زندگی شد و اون سوت ممتد رو دوباره به ویز ویز خفیف تبدیل كرد، با دست سستم قوطی آبمیوه رو فشار دادم و مثل آب حیات تا آخرین قطره اش خوردم. كم كم عطر آغوش زهرا رو درك كردم و سرم رو بیشتر به سینه اش فشار دادم:

-زهرا ...

   سرم رو نوازش می كرد، زمزمه كردم:

-داشتم می مردم ... سردمه ...

   همون لحظه چیزی روی شونه ام سنگینی كرد و كمی گرما روی شونه هام نشست.

-خوبی عزیزم؟

   سرم رو خفیف تكون دادم، نوك انگشتم سوخت و صورتم جمع شد؛ زمزمه كرد:

-پایینه عزیزم.

   سست و بیحال سرم رو به شونه اش تكیه دادم و از پشتش دو جفت چشم متعجب و نگران رو دیدم كه بهم زل زده بودند. دوباره چشم بستم، كمی گذشت تا از اون حمله ی قند خون فقط یه عرق سرد، تن لرزون و رنگ پریده به جا موند. از زهرا جدا شدم و كفش هام رو درآوردم، پاهام رو بالا اوردم و سر روی زانو گذاشتم. زهرا از اتاق بیرون زد.

-چرا نگفتی؟

   نگاهم به امیرعلی افتاد؛ ادامه داد:

-باید می گفتی دیابت داری، من نمیدونم همچین میشه.

   به نگاه شرمنده اش لبخند بی جونی زدم:

-من خوبم.

   با مكث نگاهم كرد و لبخند زد، رو به كوروش كه به سمت در می رفت پرسید:

-كجا؟

-میرم یه چیزی برای خوردن بگیرم.

   در كه باز شد همزمان با خروج كوروش زهرا وارد شد و لبخندش به كوروش واضح تر از اونی بود كه خودم رو گول بزنم. زهرا رو نگاه كردم:

-كلاست تموم شد؟

-آقای زند خبرم كردن.

   به نشانه ی گیجی اخم كردم كه در رو نشون داد و امیرعلی جواب داد:

-كوروش.

   " آهان" ظریفی گفتم و سعی كردم از زهرا نپرسم از كجا شماره ات رو داشت، حساسیت نگاهم رو خوند و روی صورتم خم شد:

-از گوشی تو زنگ زده.

   و بوسه ای روی گونه ام نشوند. سرم دوباره روی میز نشست، وقتی احساس كردم حالم بهتره از جا بلند شدم و نگاهشون رو دنبال خودم كشوندم.

-میرم یه آب پرتقال دیگه بگیرم.

   امیرعلی نیم خیز شد:

-بشین خودم میرم.

-نه الان برمیگردم.


ادامه مطلب >>




موضوعات مرتبط : همیشه فرصت هست ... ،
ادامه مطلب

تاریخ : شنبه 13 خرداد 1396 | 07:15 ب.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات
آخرین پست 1395! هر چی تلاش كردم امسال تموم بشه نشد! كنكورم اجازه نمیداد ذهنم ازاد باشه شرمنده ام.
زادروز حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر و بانو گرامی باد، عید نوروزتون مبارك باشه؛ بهترین عید رو براتون آرزو مندم. تسلیت به عزیزانی كه نوروزی با غم خواهند داشت و متاسفم كه جای خالی كنارشون اشك به چشمشون خواهد آورد.
دوستتون دارم.

-----

   نگاه الزا سمت من برمیگرده:

-كسانی كه قدر نمیدونن شانسشون رو دو دستی میدن به دیگران!

   خیره نگاهش میكنم، نگم می سوزم!

-درسته! توام دیدی شانست تو خالی وبده، حالا ممنون میشم اگر شانست رو تو زندگی یكی دیگه امتحان كنی!

   ناباور می خنده:

-نكنه آدم بده من شدم؟

   ایمان كه پشت سرش به چارچوب در بسته ی اتاق تكیه داده بود جلو اومد:

-الزا خانم دل شانس شما با یكی دیگه بود، حضور دوباره ی مهربان كنار كوروش هم همین رو نشون میده!

   انگشت اشاره اش رو به سمت الزا میگیره:

-و البته تا جایی كه نامور یادمون می داد استفاده از نقطه ضعف دیگران نهایت ضعف و حقارت بود یادته؟

   الزا به هممون نگاه میكنه و از جاش بلند میشه:

-مثل اینكه باید وقتی تنها بود میومدم دیدنش.

   و به سمت اتنهای سالن راه می افته، امیرعلی صدا بلند می كنه:

-كوروش هیچوقت تنها نبوده، تو به زور خودت رو تو حریمشون جا دادی!

   ایمان دست رو شونه اش می ذاره:

-آروم باش امیر.

   بازدمش رو محكم بیرون میده:

-زنیكه ی ...

   چشم غره می رم:

-امیرعلی؟

   براق می شه تو صورتم:

-ها؟

   خیره نگاهش میكنم كه از رو بره، نگاه میگیره و زمزمه می كنه:

-نخواست یه دلجویی بكنه انگار نه انگار وضعیت الانت تقصیر خودشه!

   به ایمان نگاه می كنم:

-همراه كی می مونه؟

-خودم.

   نیشخند میزنم:

-اتاقش خصوصیه دیگه، نمیشه من بمونم؟

   امیرعلی مثل احمقها نگاهم میكنه:

-تو خودت یكی رو میخوای تكونت بده، همراه چی بمونی؟

   كمی نگاهم میكنه و اخم میكنه:

-معذرت.

   و از ما دور میشه. ایمان كنارم می شینه:

-عصبی میشه عوضی میشه.

   می خندم، میگه:

-شاید بتونم جور كنم بمونی، اما راست میگه؛ تو نمیتونی جز غذا دادن كار دیگه ای براش بكنی.

   نگاهش می كنم:

-به جاش یه خواهش!

   لبخند می زنه:

-امر بفرما.

-امشب خوب باهاش صحبت كن تا وقتی خوب بشه بیاد خونمون.

   ابرو بالا میندازه:

-بازم باید كسی ...

-همچین قضیه حادی نیست ایمان، من تو دو روز تونستم رو ویلچر بشینم؛ پس كوروشم میتونه بعد مرخصی با كمك من خونه بمونه.

   فكری نگاهم میكنه:

-نمیدونم قبول میكنه یا نه.

-اگر هیچ كس مسئولیتش رو قبول نكنه و تنها بمونه ناچاره.

   سر تكون می ده:

-با بچه ها حرف می زنم، اما قول نمی دم.

   در حالی كه ویلچر رو به سمت اتاق می روندم گفتم:

-قول میدی.

**

ادامه مطلب >>



موضوعات مرتبط : همیشه فرصت هست ... ،
ادامه مطلب

تاریخ : یکشنبه 29 اسفند 1395 | 01:59 ب.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات

چاق و چله!!

---

   كمی گنگ نگاهم میكنه ولی وقتی راه افتادن من رو میبینه به سمت در میدوه. تا من برسم دارن جرو  بحث میكنن كه آستین پیراهنش رو می كشم:

-خودت گفتی نمیگی اما خودم دنبالش برم!

   دهن باز میكنه چیزی بگه كه اشك از گوشه ی چشم راستم میریزه:

-به خدا من پشیمونم!

   پلكهاش رو م می افته، می نالم:

-ایمان!

   سر تكون میده:

-تا ماشین رو میارم آماده باش.

   نفسم گیر میكنه، پس حدسم درست بود. تو ماشین كه جاگیر میشم پاش رو روی گاز فشار میده. برمیگردم سمتش كه صدا بلند میكنه:

-اگه میخوای سالم برسیم ساكت لطفا.

   سر به شیشه تكیه میدم، همه چیز تو چند دقیقه اتفاق افتاد و حالا هیچی نمیدونم، نمیدونم و ذهنم میدون هزار جور فكر و نافكر شده.

   پشت استیشن پرستاری كه اس كوروش زند رو میاره دلم از یه ارتفاع بلند پرت میشه پایین؛ نزدیك كه میرم باپرستار داره چك و چونه میزنه. اما من با شنیدن كلماتی كه از دهنش بیرون میاد وا میرم:

-خانم چهارماهه تو نوبته.

-شرایطتتون رو درك میكنم اما باید هر چه زودتر یه كلیه پیدا كنید جناب، كلیه پس زده شده.

   سر خم میكنه و با لحن نرم تری چونه میزنه:

-خانم این آدم تنهاست، كسی رو نداره. من خودم یكی دارم وگرنه داوطلب میشدم.

   پرستار نگاهش میكنه:

-یه آگهی بدید تو روزنامه، خیلی ها به خاطر دو سه تومن فروشنده ان.

   كم كم تجزیه تحلیل ذهنم جواب میده و جلو میرم:

-ایمان؟

   با شنیدن صدام برمیگرده و تازه یادش میفته كه منم هستم؛ با احتیاط لب میزنم:

-منم میتونم.

   كمی نگاهم میكنه، چهره اش سخت میشه:

-فكرشم نكن.

   مچ دستش رو میگیرم:

-ایمان!

   برمیگرده و می غره:

-فقط كافیه بدونه كار توئه!

   بغضم رو پایین می فرستم:

-فقط كافیه ندونه كار منه!

   دستم رو آروم پس میزنه و طول راهرو رو قدم میزنه. دستی روی شونه ام میشینه، سرم رو برمیگردونم و پرستار رو میبینم:

-میگه كسی رو نداره، تو كیش میشی؟

   سر پایین میندازم:

-همسرش.

-شرایطش بحرانیه، مرتب دیالیز نمیشد و اهمال كاری می كرد.

-نمیذارن من ...

-با من بیا.

   بر می گردم و ایمان رو نگاه میكنم كه با جای خالیش روبرو میشم. دنبال پرستار راه میفتم، در اتاق رو میبنده و میگه:

-مدرك داری؟

-از چی؟

-كه شوهرته!

-نباشه! به غریبه نمیتونم كلیه بدم؟

-اولویت اول خانواده بعد همسره بعد غریبه. كار راحتی نیست، ممكنه مشكلاتی برات به وجود باد، با یه كلیه رژیم غذاییت كلا عوض میشه اگه بدنت با یه كلیه نسازه دقیقا اتفاق اون مرد برات میفته.

   كمی می ترسم:

-یعنی چی؟

-دیابت، دیالیز، محرومیت از چربی و نمك و ....

   آهسته لب میزنم:

-من دیابت دارم.

   جا میخوره:

-نوع دو؟

   سر تكون می دم، میگه:

-كارت خیلی خیلی سخت تر میشه، احتمالا نتونی بهش كلیه بدی اما اگر مصممی یكی از دكترها بهت مشاوره بده بعدش نظرت بازم همون باشه میریم سراغ آزمایش ها.

   دكتر با دیدن آزمایش هام و میزان قند خون متعادلم مشكلی توش نمیبینه، اما بارها تكرار میكنه دیابت خودش گاهی علت دیالیز و از كار افتادن كلیه اس و باید از تصمیمم مطمئن بشم. من نیازی به فكر كردن ندارم، نمیخواستم به هیچ عنوان كوروشم رو از دست بدم؛ با این كار دو نشون میزدم، هم سلامتیش رو به دست میاورد هم كمكی كه بهش كرده بودم باعث می شد كمی از حس سیاهش بهم كم بشه.

   همه چی خیلی سریع اتفاق می افته و من برای عمل جراحی آماده شدم.

**

   قاشق رو پس میزنم و با بد قلقی غر میزنم:

-برو بگیر بخواب زهرا خسته ای؛ از صبح برا بچه ها كار كردی.

-خوابم نمیاد به تو چه؟ بچه هام فقط اومده بودن عیادت، خودشون خوردن و شستن و رفتن.

   كلافه دراز می كشم:

-من میخوام توام بخواب.

   اخم می كنه:

-سوپت رو تموم كن بعد! ... میرم به كوروش می گما!   حرصی از این تهدید بیست و چهار ساعته اش می گم:

-به جهنم برو بگو، فكر كردی ازش می ترسم؟

-عصرم نمیبرمت پیشش.

   می خندم:

-كوروش به من میگه هنوز هم بچه ای من به تو میگم!

   جدی نگاهش می كنم:

-منم خسته ام، میخوام بخوابم. توام استراحت كن لطفا.

   سرش رو پایین میندازه:

-میشه همینجا بخوابم؟

   نگاهش میكنم، تازه دوزاریم میفته و بعد از یه روز اعصاب خورد كن یه بیخند بالاخره رو صورتم می شینه:

-عزیزم! آره كه میشه!

   دستهام رو باز میكنم:

-بیا.       

   خودش رو با سنگینی تو بغلم جا میده و درد پهلوم رو تو دل خفه میكنم برای یه زهرای ترسون! نفسم رو تو موهاش رها می كنم:

-چقدر حساس شدی زهرا!

-...

-تكیه گاه مهربان ...



ادامه مطلب >>

ادامه مطلب

تاریخ : پنجشنبه 26 اسفند 1395 | 01:10 ب.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات

   نگاهی به دستمون میكنه:

-ازت متنفرم!

   از چهره ی جمع شده و لحن تلخش می لرزم، لبم رو می گزم:

-همه چی فراموشت شد؟

   دستش رو از زیر دستم بیرون می كشه و عصبی می خنده:

-نه! اصلا! فراموش شده بود كه فرصت دوباره و هزارباره دستت بود!

   انگشت اشاره اش رو میزنه به شقیقه اش:

-همه چی ا كیفیت فول اچ دی یادمه! یادمه كه ارت متنفرم! یادمه كه از دنیام سیرم! یادمه كه شكستم و خورد شدم! یادمه كه حالا از پاهام هیچ لذتی نمیرم!

   از دادش چشم می بندم، از صدای صندلی چشم باز میكنم و می ترسم كه بره، اما روی مبل میشینه و به تلوزیون خاموش چشم می دوزه. نفس هاك كم و آروم میشن، از بچگی عادتم بود وقتی كار بدی می كردم و دعوام می كردن از ترس و كمبود اعتماد به نفس مثل چوب خشك می شدم و حتی نفس كشیدن هم یادم می رفت ...

-نمیخوای بخوابی؟

   از فكر بیرون میام و نگاهش میكنم، قراره جدا بخوابیم؟ ذهنم بهم پوزخند میزنه از حرفم. سعی میكنم به مردی كه وجودش رو نفرت از من گرفته لبخند بزنم:

-چرا.

   فنجون ها رو تو سینك میذارم و پر آب میكنم. برمیگردم و از آشپزخونه بیرون میام.

-میخوام فیلم ببینم تو برو تو اتاق بخواب.

   كمی نگاهم میكنه و بی حرف میره، لحظه ی آخر میگم:

-شب بخیر.

   صدای خفه اش میاد:

-شب بخیر.

   و من به روی خودم نمیارم كه میخوام رو تخت بخوابه و خاطراتمون یادش بیاد، رو تخت بخوابه و عطر تنم یادش بیاد، رو تخت بخوابه و اولین باهم بودنمون یادش بیاد. اگر من مهربانم، دوباره به این زندگی برمیگردم. اگر من منم، به همین زودی روی همون تخت، رو سینه ی مردم سر گذاشتم.

   روی مبل دراز می كشم و چشم می بندم، ترس شب، وجود كوروش، بیم و امید آینده نمیذارن بخوابم ...


ادامه مطلب >>


ادامه مطلب

تاریخ : یکشنبه 22 اسفند 1395 | 06:03 ب.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات
موافقید روند پست گذاری یه كم تند تر بشه؟

-----


   دوباره همه با هم تشكر میكنن و در حالی كه بسته رو پاهامه از كلاس بیرون میام. كلاس خالیه؛ با ویولن ور میرم و تلاش میكنم ملودی مورد علاقه ام رو بزنم ... لبخند روی لبم میاد از یادآوری گذشته. دلیلی كه رفتم سراغ این ساز یه ملودی بود كه یه نوازنده كنار پیاده رو اون رو می نواخت و حالا هم شروع دوباره ام باز هم همین ملودی بود.

   دستی ساز رو ازم میگیره، معما نیست كه كوروشه؛ نگاه نكرده سلام میدم.

   جلوم میشینه و باز ویلچر رو جلوتر میكشه:

-سلام، رسیدن بخیر.

   دست خودم نیست و نمیتونم تلخی رو از دلم بیرون بندازم؛ الان بیشتر از اشتیاق دلخوری دارم تو دلم.

   خم میشه نگاهم میكنه:

-خوبی؟

   سر تكون میدم؛ صورتش رو نزدیك میاره:

-نه! خوب نیستی!

   كلافه عقب میكشم:

-برو اونور.

   چشمهاش میخنده:

-بانو قهرن؟

   چشم میبندم، پشت پلكم میلرزه؛ واقعا اینقدر نفهمه كه نمیدونه داره با خاطره بازیاش آزارم میده؟ یا اینقدر عوضی شده كه زجركشم كنه؟

   دستش كه زیر چونه ام میشینه چشم باز میكنم و دستش رو پس میزنم:

-یاد میدی یا برم؟

   جا میخوره، عقب میكشه و نگاه میكنه:

-چیزی شده؟

  دوباره میگم:

-یاد میدی یا برم؟

   كمی بی حرف نگاهم میكنه و بعد شروع میكنه ...

   نه حواس من به درسه نه حواس كوروش و در آخر كلافه تكیه میدم؛ ویولن رو از دستم میگیره:

-پاشو برو، با این حالت منم خسته میكنی.

   نگاهی به ساعت می كنم، یك ساعته كه شروع كردیم اما بی حوصلگیم اجازه ی تمركز بهم نمیده.

   در حالی كه ساز رو تو كیفش جا میده میگه:

-رفتی خونه فقط تمرین كن، انگشتهات هنوز خشكن.

-من ساز ندارم.

   كمی نگاهم میكنه و بعد پلك میزنه:

-یادم رفته بگیرم، عصر بریم؟

   جا میخورم، اما ظاهرم رو حفظ میكنم؛ جعبه رو روی میز میذارم:

-بگو بیارن خونه، سوغاتیه.

   و بدون اینكه نگاهش كنم ویلچر رو میرونم:

-خسته نباشی.

   هیچی نمیگه و مطمئنم هنوز هم در تعجب دست و پا خواهد زد. ایمان تو آشپزخونه است.

-ایمان به نسكافه تلخ بهم میدی؟

   چشمم به قوطی قهوه ی روی میز می افته و با شوق میگم:

-ای جونم فرانسه.

   میخنده:

-میخوای؟

   سر تكون میدم.

-قهوه برای تپش قلب خوب نیست، همون نسكافه ات رو بخور.

   برمیگردم و به چشمهای وحشی تر از همیشه اش نگاه میكنم، میخواد من رو به حرف بیاره و این رو از چشمهای خونسردش میفهمم، این توجه ها رو باور كنم یا ... اون آب دهن روز اول كه خار دلم شده و روز و صبح یادآوریش میكنم؟

-تقصیر خودمه كه بهتون رو دادم، هر كی از راه میرسه برام دكتری میكنه و رژیم تجویز میكنه!

   با فنجون چایروبروم میشینه:

-هیچ كس اینجا حوصله نعش كشی نداره.

   ابرو بالا میندازم.

-قشنگ برو تو خونه بتهوونم بذار، چند تا شمعم روشن كن اینقدر بخور كه جا به جا ...

   ایمان حرفش رو قطع میكنه:

-باز تو نحسیت گرفت؟

   بدون اینكه چشم ازم برداره گفت:

-وقتی یكی خودش به فكر خودش نیست ...

   پریدم وسط حرفش:

-لابد تو به زور دستش رو میگیری كه ...

   صدام رو نازك میكنم:

-تو رو خدا نمیر، من جای تو به فكرتم!

   با خنده ی ایمان میخندم، خیره نگاهم میكنه، ماگ نسكافه رو از ایمان میگیرم و با تشكری بیرون میرم. صدای زمزمه ایمان تو گوشم میپیچه:

--آره جون عمه ات! كه حوصله نعش كشی نداری!

-یه بار دیگه این قوطی دم دست باشه خودم روح عمه مو به عقدت درمیارم!

   میخندم، همراه با ایمان:

-عرعر كوروش!

-اِ مهربان اینجایی؟

   صداشون قطع میشه، با حرص نگاهش میكنم:

-یه كم بیشتر داد بزن!

   جلوتر میاد و ماگ رو از دستم میگیره:

-دستت درد نكنه راضی به زحمت نیستم.

   سایه اش با قدم های تند و محكمی از كنارم میگذره، محمد بالاخره به حرف میاد:

-ترجمه برمیداری بازم؟

   برای اینكه دست به سرش كنم سر تكون میدم:

-خبرت میكنم.

   ایمان از چارچوب سرك میكشه:

-فالگوش مهربان؟

   خونسرد نگاهش میكنم كه با خنده سرتكون میده. كوروش كیفش رو روی شونه اش میندازه و از كنارمون رد میشه:

-به امیرعلی بگید كلاس ندارم رفتم.

   ایمان بیشتر سرك میكشه:

-كجا؟

-ناكجا!


ادامه مطلب >>


ادامه مطلب

تاریخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 05:19 ب.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات

   همزمان برای امیرعلی نوشتم: "كوروش چشه؟" پاك كردم؛ "كوروش بیماره؟" پاك كردم و گوشی رو تو جیبنم هل دادم. در حالی كه تلاش میكردم درون آشفته ام رو پنهان كنم به بیرون خیره شدم. باید خودم میفهمیدم چه دردی میكشه، فقط خدا خدا میكردم با اون تصادف یادگاری جدیدی از من همراهش نمونده باشه؛ كه اگه اینطور بود ... كارم به خودی خود سخت بود، حالا اگر بار روی دوشم سنگین تر می شد ... كه سخت تر می شد.

-میای پایین یا تو ماشین میخوری؟

   با صداش از جا میپرم و نگاه میكنم؛ یه لیوان آیس پك شكلاتی تو دستش بهم چشمك می زنه، تلخ تر از اون پاركیه كه وقتمون اونجا می گذشت. در رو باز میكنم، هوا بد نیست؛ لبخند میزنم:

-لطف كنی بیاریم پایین ممنون میشم.

   خیره نگاه میكنه، تپش قلبم آزار دهنده اس و دكترم حال این روزهام رو نمیفهمه كه باید قرص قوی تری برام تجویز كنه. به اندازه ی سه سال درد تو سینه ام نشسته و اتخون كتفم می خواد از وسط سوراخ بشه. در رو تا آخر باز میكنه، دست لرزونم رو روی شونه اش میذارم، دستش رو كه تا نیمه های كتفم رفته بود برمیداره و متعجب به صورتم خیره میشه. لبخند لرزونم رو تكرار میكنم:

-حالت خوب نیست همینجا میمونم.

   دست روی پیشونیم می كشه، دست سردش رو جلوی صورتم میگیره:

-حالت خوب نیست؟

   نگاهی به عرق نشسته روی انگشتهاش میكنم، از دستمال كاغذی روی سینه ی ماشین دو تا میكنم و با یكیش دستش رو پاك میكنم و با بعدی صورتم رو.

-خوبم، حتما گرسنه ام.

   كلافه میشه:

-چرا چیزی نمیگی؟

   چشمكی میزنم:

-شاید اگه یه كم مهربون تر باشی موذب نشم و بگم!

   روی ویلچر كه جاگیر میشم نی رو تو دهنم میذاره:

-بخور یه كم.

   احمقه! احمق نفهم نمیفهمه من هنوز هم قسمتی از اون فانتزی های قدیم رو دارم و خودش نی تو دهنم میذاره؟ چشمهاش ریز شده و كمی خندون، حال خوشم رو با نگاهشبا هیچی عوض نمیكنم و نخواهم گفت كه مشكل من تپش قلبمه و شكلات بدترش میكنه. هنوز نگاهش روی صورتم میگرده:

-بخور یه كم قندت افتاده.

   تپش قلبم كمی آروم میگیره اما باز بدتر میشه و چشمام رو میبندم تا بفهمه هیاهوی درونم به خاطر خودشه. دست روی دستش میذارم و لیوان رو پایین میارم:

-من خوبم.

   پلك باز میكنم و نگاهش میكنم كه اخم داره، حرفم رو پس میگیرم و تصمیم میگیرم موقعیت نشناس بشم:

-عاشقیه دیگه، دله! میبینتت تندتر میزنه!

   اخمقش عمیقتر میشه:

-یعنی چی؟

   میخندم و دستش رو روی سینه ام میذارم:

-پروپانول و آسنترام مونده خونه!

   عصبی نفس میكشه، قبل به حرف اومدنش میگم:

-بریم تو پارك؟

   انگشت وسطیش رو مابین ابروهاش میكشه و بلند میشه. ویلچر رو راه میندازم. رفتار كوروش باهام مثل رفتارش با ایمانه و این چیزی نبود كه میخواستم. میرم سمت نیمكت همیشگی، روی نمیكت میشینه و پا روی پا مینداره، دستهاش رو باز میكنه و روی پشتی نیمكت میذاره. خنده ام میگیره از ژست مورد علاقه ی همه ی مردها. نماد قدرت و سلطه طلبی! چشم از سینه اش میگیرم، هیز نبودم ... فقط هر چی بیشتر كنارش بودم بیشتر شوق خودش و وجودش رو داشتم ... فقط همین!

-چرا نمیخوری؟

   نگاهش میكنم و نفس عمیقی میكشم:

-روز اولی كه اینجا بودیم یادته؟

   نگاه كلافه اش رو ازم میگیره:

-شروع نكن.

-مردونگی رو به سینه چاك دادن و دك كردن مزاحم میدیدم! هیچ موقع مادرم از آینده و زندگی اونطور كه باید باهام حرف نزد، باورش این بود كه بی حیا میشم.

   تلخ میخندم:

-دنیای من، دنیای فیلم و رمان بود. شب میخوابیدم صبح بیدار می شدم با رویای اینكه یكی تو رادیو از تنهاییهاش و دلتنگی برای همسر فوت شده اش بگه و من عاشقش بشم!

   دهنم تلخ میشه:

-سر شرم و حیا زندگیم رو باختم!

   دوباره نگاهش میكنم كه فكش برجسته شده. لیوان رو به سمتش میگیرم:

-تو بخور.

   بر و بر نگاهم میكنه كه دستم رو تكون میدم:

-حالم رو بد میكنه تو بخور.

   خم میشم و مثل خودش نی رو به دهنش نزدیك میكنم كه از دستم میگیره و كمی میخوره.

-معده درد داشتی؟

-...

   كلافه میشم:

-بیخیال! دو تا دوست!

   حتی نگاهم هم نمیكنه!

   راه سخت و درازی پیش روم دارم؛ زمزمه میكنم:

-پس قدر دوست هم نیستم!

   سكوته و سكوت ...

   كلافه میشم، بلد نیستم سر حرف رو باز كنم.

   گوشیم زنگ میخوره، مهرداده. قرار هفته ی بعد رو باهاش هماهنگ میكنم و به بهزاد پیام میدم كه باید ببینمش. نگاهم میكنه:

-همایش هفته ی آینده اس؟

   سر تكون میدم:

-دوشنبه پرواز داریم.

-تا كی؟

   خوشحالم كه بالاخره به حرف اومده:

-پنج شنبه ایرانم.

-كلاس فردا رو تعطیل میكنم بمون خونه.

   سر تكون میدسیمی كه می وزه و عرق سرد تنم رو سردتر میكنه دست روی بازوم میذارم؛ میبینه و لیوان آیس پك رو تو سطل زباله پرت میكنه:

-بریم، دیروقته.

**


ادامه مطلب >>


ادامه مطلب

تاریخ : شنبه 14 اسفند 1395 | 01:32 ب.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات

   با تك زنگ كوروش نگاهی به ساعت می كنم و پیام میفرستم: ده قیقه ... لطفا!

   كلاس رو با هولو  عجله تموم می كنم و بیرون میرم، با دیدن بچه ها دم در خنده ام میگیره:

-چه خبره اینجا؟

   حنانه با اضطراب میگه:

-از صبح عصبیه، برو مهربان یه چیزی میشنوی باز ...

   حرفش رو قطع میكنم:

-فوقش اینبار مستقیم تو صورتم تف میكنه!

   دهنم بوی تلخی میكنه، امیرعلی میغره:

-اونوقته كه با من طرفه مرتیكه!

   میخندم به امیرعلی:

-دوسال الكی تنهای نكشیدم كه سر این ترس های الكی خودم رو ببازم!

   ویلچر رو جلو میرونم كه محمد میاد سمتم:

-من كمكت میكنم.

   قبل از مخالفتم ویلچر رو راه میندازه:

-خودم میتونستم.

-سخته.

   با دیدن مورانوی مشكی منظورش رو میفهمم، اخم میكنم:

-محمد؟

   قبل از اینكه خیابون رو رد كنیم می ایسته:

-بله؟

   نگاهش میكنم، بین دوراهی گفتن و نگفتنم كه كوروش خیابون رو رد میكنه:

-ده دقیقه ات شد پوزنده دقیقه!

لبخند می زنم:

-آقایی كردی چیزی نگفتی آقا!

   ابرو بالا میندازه، میگم:

-یه لحظه اجازه میدی؟

   میخوام به محمد بگم یه فكری بكنه ... من نمیتونم سوار شاسی بلد بشم ... خدا! تحقیرم نكنه؟ دلم می لرزه از غصه، خشك میگه:

-دیرمون شد، بعدا!

   نگاهم روی محمد میشینه بلكه نگاهم رو بخونه، اما نمیخونه. گوشیش رو تكون میده كه سرم رو به نشونه ی تایید تكون میدم، در حال رد شدن از خیابونیم كه به امیرعلی پیام میدم:

-میگفتید شاسی بلند داره اصرار نمیزدم منو ببره!

   فوری جواب میاد:

-خوبه كه، تو بغلش حال كن!

   در جلوی ماشین رو باز میكنه و قبل از اینكه مجال فكر كردن بهم بده دست میندازه زیر زانوهام میندازه و روی صندلی ماشین فرود میام در رو میبنده و حینی كه ویلچر رو صندوق ماشین جا میده فرصت دارم خودم رو جمع و جور كنم. فرصت كمی بود، اینجام فیلم و رمان نبود كه سر روی سینه اش بذارم یا عطرش تو بینیم بپیچه ... یا چه میدونم نفسش ... ولی نفسش روی صورتم نشست و داغیش و تازه متوجه شدم. نشست و راه افتادیم، شناخت كوروش جدید سخته اما من میدونم مرد من مردیه كه درون و بیرونش زمین تا آسمون تفاوت داره ... پیام ایمان میاد : سپردم ویولن رو خودتون برید بگیرید!" اونقدر تو فضای تنگ و غریب، غرق شدم كه حال خندیدن ندارم. حال اخم و گریه هم همینطور، تو خلسه ام.

   خلسه ی مردی كه دارم شك میكنم به احساساتش وقتی زنش رو بغل میكنه ... مردی كه آتیش درونش رو من دیدم. تو دلم با عجز مینالم :خدا!

   برمیگردم و زل می زنم به نیمرخش كه دنیای من بود، هوس لمس صورتش آزارم می داد، نه از سنگ بودم نه سرد مزاج؛ این آدم هم حلال ترین و محرم ترین بود.

-چیه؟

   لبخند میزنم:

-هیچی.

   بدون اینكه نگاهم كنه میگه:

-پس جلوت رو نگاه كن، نگاهت سنگینه.

   میخندم:

-من چیكار به كار تو دارم؟

-دارم رانندگی میكنم.

   سر تكون می دم و برگردم به جلو:

-بله ببخشید.

   چیزی نمیگه، برمیگردم به سمتش:

-هنوزم همون خونه ای؟

   كوتاه نگاهم میكنه:

-همون خونه؟

-خونه ی تو و امیرعلی.

   سرتكون میده:

-آره.

-در مورد زهرا بگو برام.

-از چیش؟

-نمیخوام از خود زهرا بپرسم، امیرعلی هم كه ...

-دایی از بچگی همین بود! مشكل روانی داشت، از هر كی خوشش میومد علاقه اش رو با آسیب جسمی نشون می داد.

   چشمهام گشاد می شن.

-بارها تحت درمان قرار میگیره اما رهاش میكنه. هیچوقت هم خوب نمیشه.

   با انزجار صورتم رو جمع می كنم:

-یعنی از عشقش بوده كه زهرا نمیتونه مادر بشه؟

   با افسوس نفس میكشه:

-گفتم كه، اون بیماره!

   با مكث نگاهم میكنه:

-البته كمیش هم انتقام طلاق گرفتن مادرش بود.

-از روزی كه پیداش كردی بگو.

   معلوم بود اون هم مثل امیرعلی از زیادآوریش ناراحته:

-گفتن نداره! هر چی در می زدم به هوای اینكه زهراست در رو باز نمیكرد، تا اینكه یه ربع بعد كه اومد دم در، دیدم از پشت سرم صداش می زنه.

   پوزخند غلیظی میزنه:

-زهرا لای بوته های جلوی در بود.


ادامه مطلب >>




موضوعات مرتبط : همیشه فرصت هست ... ،
ادامه مطلب

تاریخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395 | 08:33 ب.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات
فعلا نمینویسم ... یه مدت تند تند نوشتم الان ذهنم خسته اس یه مدت خستگی در كنه لطفا.

-----


   پقی می زنم زیر خنده و حنانه در حالی كه پشتم میزنه تا چایی از گلوم پایین بره خنده اش میره رو هوا:

-لال نمیری محمد پوكیدم از خنده.

   ورود ناگهانی كوروش خنده رو از لبمون گرفت، اخم وحشتناكی كه داشت همه رو ساكت كرد؛ اولین نفر لبخند زدم:

-سلام، صبح بخیر.

   نگاهی به جمع شادمون میندازه و در آخر نگاهش روی من مكث میكنه، سر تكون میده:

-سلام، صبح توام بخیر.

   و لبخند میشینه روی لبم وقتی جواب سلام های تك و توك بچه ها رو فقط با تكون سر میده و با برداشتن پوشه اش خارج میشه. ایمان نفس بلندی میكشه:

-چش بود؟ گفتم الان پاچه نمی مونه برام.

   ابرو بالا میندازم:

-یعنی تو نمیدونی چش بود؟

   به مسخره میخنده:

-نه والا من خبر ندارم كه یكی میخواست شاگردش رو دست به سر كنه میفرسته پیشش.

   رها به حرف میاد:

-خدایی ایده ات عالی بود، فكرشم نمیكردم تو یه ساعت هم بهونه ی دعوت مهربان رو جور كنی هم یه راه ارتباطی برای مهربان بسازی، شب امیرعلی زنگ زده كه رها به دادمون برس مهربان زرتی زنگ زده پاشو بیا كارت دارم یه فكری بكنید براش بهونه جور كنیم.

   در باز میشه و دوباره اون چهره ی اخم آلود آشكار:

-خانم شما مگه كلاس نداری اینجا نشستی به هر و كر؟

   جا می خورم، به جمع نگاه میكنم و دوباره به كوروش:

-كسی به من برنامه نداده!

   هنوز بعد هفته ها به اخمش عادت نكردم.

-پنج دقیقه فرصت داری، كلاس هفت!

   به سختی لبخند یزنم:

-به چشم استاد.

   با مكث بیرون میره، با اضطراب به بچه ها نگاه میكنم، دستم می لرزه:

-وای بچه ها!

   شقایق ترسیده:

-خدا به دادت برسه!

   رها گونه ام رو می بوسه؛ ویلچرم رو حركت میده:

-برو كه قراره با عشقت خوش بگذرونی چرا میترسی؟

   امیرعلی جلومون درمیاد:

-سلام، كجا؟

  با استرس دست گرمش رو لای دست سردم میگیرم:

-امیرعلی كلاس دارم.

   گیج نگاه میكنه:

-كلاس؟

   پلك میزنه:

-آها!

   متعجب میشه:

-چی؟ مگه قبول كرده؟

   بی حرف نگاهش میكنم، مهربون میشه و لبخند میزنه:

-من میبرمت.

   وارد آسانسور میشیم و تو تنم جریان نرمی از استرس و ترس رو دارم تجربه میكنم، حسی از فرار، از نخواستن ... من كوروش خودم رو میخواستم، قسم خورده بودم درستش كنم اما ... حالا كه وقت عمل بود ...

-تو میتونی!

   به سمتش برمیگردم:

-چی؟

   در كه باز میشه كوروش رو دست به سینه جلوی در میبینم، امیرعلی خم میشه در گوشم زمزمه میكنه:

-تو تنها كسی هستی كه میتونی آرامشش رو برگردونی.

   با سلام و صبح بخیر كوتاهی به آسانسور برمیگرده، كلافه و طلبكار نگاهم میكنه؛ سردم. دست دراز میكنه سمت ویلچر كه سر پایین میندازم:

-خودم میتونم.

   لعنت به این ویلچر های برقی كه دست های سست و خسته هم میتونن بروننش؛ گاهی باید خسته بود، خسته شد ایستاد دست به زانو زد؛ نفس گرفت و شاید اشكی ریخت ... اما تهش باید قد راست كرد و دوباره ادامه داد. الان میخواستم دست به زانو باشم نه اینكه مسیر آسانسور تا كلاس رو ادامه بدم! با قدم های محكم و كوتاهی داخل كلاس میره، مثل یه بچه كوچولو شدم ... من مامانم رو میخوام ... !


ادامه مطلب >>




موضوعات مرتبط : همیشه فرصت هست ... ،
ادامه مطلب

تاریخ : سه شنبه 26 بهمن 1395 | 01:31 ب.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات

هنوز باورم نمیشه قبول كرده بیاد! زهرا سشوار رو جمع میكنه و توی كشو میذاره، استرس بی حوصله ام كرده و پشیمون از دعوتم. بهتر بود اول آمادگی پیدا می كردم. امیرعلی كه در میزنه شال رو رو سرم میندازم و جلو میرم، نگاهی به صورت بی رنگم می ندازه و مهربون میشه:

-تهش یه چندتا فحشه مهربان!

   بی حوصله تر كنارش می زنم:

-انتظار داری كار به كشت و كشتار برسه؟

-از كوروش جدید بعید نیست!

   صدای جدیش ... لعنت به این كوروش جدید!

-كوروش یه حصار بزرگ دور خودش كشیده، تنهاتر از قبل شده. به لطف تو دیگه بین دوستهای خودشم جا نداره.

   و زیرلبی با گفتن "زهرا پایین منتظرم" میره. من عادت كردم به این برادر بودن دو جانبه ی امیرعلی! زهرا خم میشه روی سرم رو می بوسه:

-ایشالا كه هیچی نمیشه، مرده دیگه، غرور داره، دل چركینه، صبوری كن.

   كفشهاش رو پا میكنه:

-نخوابیا، خبرم كن.

   سری تكون میدم و برمیگردم به میز چیده شده نگاه می كنم. تا حالا جز طعنه و اون لحظه ی تلخ اولین دیدار چیزخاصی نبود، امیدوارم امروز بتونم همونچندتا طعنه رو هم مدیریت كنم؛ به سمت آیینه می رم و از كنار شالم كمی از موهام رو میریزم بیرون. خم میشم لبلو رو از روی كنسول برمیدارم و بارها روی لبم می كشم، وقتی كمی رنگ گرفت و برق انداخت درش رو میذارم، به صورت لاغرم تو آیینه نگاه می كنم ...

   اضطراب و ترس از آینده ... میدونم اینبار ترسی از غرورم جلوی كوروش نارم، می دونم پی همه چی رو به تنم ما لیدم، میدونم من میتونم! ... اما ...

   صدای زنگ در لرز به تنم میندازه، دستهام یخ میكنه و انگار چیزی از عمق وجودم با سنگینی پایین میفته ... دوباره نگاهی آیینه میندازم، دست روی گونه ام میذارم كه انبار صدای زنگ در دوبار پشت سر هم میاد. كلید نداره؟ شال رو با بی حوصلگی برمیدارم و پرت میكنم به سمت در اتاق، در حالی كه به موهای سشواركشیده ام ست می كشم به سمت در میرم. نفس عمیقی میكشم و با "بسم الله" ـی بازش میكنم.

   ترسم با چهره ی بی تفاوت و بی حوصله اش بیشتر میشه، لبخند میزنم:

-سلام!

   عقب می كشم و همزمان با درآوردن كفشهاش نگاهی به صورتم مینداره، كنار میرم.:

-خوش اومدی.

-سلامت باشی!

   تنم یه جریان برق قوی رو حس میكنه، كوروش پلك روی هم فشارر میده از این عادت دیرینه، اما من راضی لبخند می زنم:

-چه خبر؟

-خبری نیست.

مبل رو نشون می دم:

-بفرما.

   نگاهش به میز آماده و بشقابها میفته، با وپزخند میشینه؛ اصرار عجیبی داره به نشون دادن حس بد درونش. حداقل خوبه كه امیرعلی غذاهارو تو فر گذاشته كه بوش نپیچه.

   سینی چای رو روی پام میذارم و برمیگردم از سراشیبی كنار پله آشپزخونه بگذرم كه بلند میشه و سینی رو برمیداره، با لبخند تشكر میكنم و كنارش توفق؛ پا روی پا میندازه و خیره نگاهم میكنه. دارم لمس میكنم اون جمله ای رو كه تو رمان ها می خوندم : "زیرنگاهش ذوب شدم!" نفسی می كشم و باز لبخندی روی لبم میی نشونم:

-سرد نشه.

   سر تكون میده و اول فنجون من رو به دستم میده، خوشحالم و ته دلم از این توجه ذوق داره؛ خوشحالم كه قراره با صلح پیش بریم. گوشی توی جیبم می لرزه، لبم از این لبخند مصنوعی و لرزون خسته اس، با ببخشیدی پیام رسیده رو باز میكنم، امیرعلی بود :"اولین شرط انسان بودن مهربان بودن است ... هستی مهربان؟" جمله ی دوپهلوش لبخندی به لبم میاره، من اون مهربان پیشی نیستم ... هستم؟ بالای نوار گوشی پیام دیگه ای دیده میشه :"مهربان امیرعلی خبر داد بهمون؛ ایمان با كوروش درباره ی كلاس موسیقیت باهاش حرف زده تا بهونه ات جور بشه!" تمركزم به هم میخوره و دوباره اس ام اس ها رو میخونم. پشت بندش: "فكر میكنه بهونه دعوتت اینه!"

   از دستشون خنده ام میگیره! نفسی میگیرم و گوشی رو خاموش میكنم؛ سر كه بالا میارم با ابروی باال رفته و نگاه خیره اش غافلگیر میشم. پوزخند میشه:

-دارن بهت خط میدن؟

   پرسشی سرم رو تكون میدم و اخم رو قاطی لبخندم میكنم:

-متوجه نشدم!

   جرعه ای از چای می خوره:

-هدفت چیه؟

-...

   اخم میكنه:

-اینهمه وقت داشتی ویولن رو از سر بگیری، اینهمه وقت داشتی خاطره ی اون ساز خورد شده رو فراموش كنی، چرا الان؟

    چشم هاش رو تنگ می كنه:

-چرا من؟

   لبخند می زنم، حالا فهمیدم منظور اون پیام ها رو:

-چرا تو نه؟

   تكیه میده و با ریزبینی نگاهم می كنه، شونه بالا میندازم:

-من تو رو انتخاب كردم، از كدوم شاگردت میپرسی چرا من؟

   نگاهم میكنه، بی مكث، دقیق، سر تا پا ... چندین و چند بار! در آخر نیشخندی میزنه:

-نه! اما از هر كدوم خوشم نیاد میتونم بفرستمش پیش یكی دیگه!

   لعنتی! برام مهم نبود! نبود! مهم بودنش الان و اینجا بود! لبخندم رو همچنان حفظ می كنم و می بینم كه مرد محرمم نگاهش روی لبهای كمی برق دار امروزم كه هی با دندون پوستش رو میكنم میگرده، میگم:

-آره میتونی دوباره ارجاعم بدی به ایمانی كه من رو پیش تو فرستاده ... برام مهم نیست!

   خونسرده:

-یادت كه نرفته گروه ما پر از نوازنده اس؟


ادامه مطلب >>


ادامه مطلب

تاریخ : چهارشنبه 20 بهمن 1395 | 10:31 ق.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات

   میخندم و لب به فنجونش می زنم:

-به كسی كه چیزی نگفتی؟

   میخنده:

-مگه چیكار میكنی كه مخفیش میكنی؟

   سر تكون می دم:

-ایمان یه زمونی ویولن تموم روح و جون زندگی من بود كه به بدترین شكل ازم گرفتنش، حالا فكر كن میترسم ...

-كه دوباره بگیرنش؟

   با غم سر تكون میدم.

-الان دیگه اون دختر پونزده ساله نیستی!

   سر تكون می دم:

-میخوام با موسیقی به آرامش برسم، آرامش هم تو حریم خودمه.

   روی میز خم میشه:

-حالا یه نقشه دارم!

   كنجكاو مثل خودش روی میز خم میشم:

-چی؟

-بماند بعد.

   میخندم، نگاهم میكنه:

-چیه؟

   با خنده میگم:

-همه ی ایمانها اینقدر هنردوستن؟

   سرش رو به حالت پرسشی تكون میده:

-چطور؟

-پسرخاله ام ایمان، نقاش بود.

-بود؟

   تلخ خندیدم:

-حالا شركت باباش رو دست گرفته.

   پوزخند غمگینی زد:

-ازدواج؟

   بی جواب نگاهش كردم كه گفت:

-براش متاسفم.

**

   امیرعلی دستهاش رو به هم می تكونه و عقب میاد:

-چطوره؟

   لبخند میزنم:

-ممنون.

   ابرو بالا میندازه:

-هنوز بابت قضیه صبح توضیح ندادی!

   میخندم:

-دارم موسیقی یاد میگیرم دیگه.

   به شوخی اخم میكنم:

-یاد بگیر میری جایی اول در بزنی.

   بیخیال روبروم میشینه:

-فكر كن به مدیریت بگی در بزن! هیچوقت جز بار اولی كه با هم بیرون رفتیم حرف موسیقیت نشد و نپرسیدم تو كه ویولن بلدی چرا نمیزنی.

   لحنم تلخ از درد گذشته میشه:

-گفتنی وجود نداشت وقتی ازش فرار كرده بودم.

-نمیتونم درك كنم كسی كه میره سمت موسیقی چرا با سازش ازدواج عاطفی میكنه!

   میخندم:

-چون باهاشون متفاوتی.

-با كی؟

   شونه بالا میندازم:

-اینهمه اهل ساز دورت رو گرفته.

   لبخند میزنه:

-ساز فقط ساز زهرا.

   خندیدم كه خندید:

-عجیبه كه همه یه جا یه هو رفتن پی ساز و من رفتم پی بدلكاری!

   سر تكون می دم كه با خنده میگه:

-اون وقتها كه ارتباط من و زهرا فقط یاهو بود میگفت مهربان جدی جدی بره بالای برج چیزیش بشه من چیكار كنم؟

   نگاهم میكنه:

-اونقدر از علاقه ات گفت كه یه روز دیدم هیجانش رو به موسیقی ای كه از بچگی همه شون دوست داشتن ترجیح می دم.


ادامه مطلب >>




موضوعات مرتبط : همیشه فرصت هست ... ،
ادامه مطلب

تاریخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395 | 10:22 ق.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات
گریزی به قبل ها، قبل هایی كه بین كوروش و مهربان هم تنش بود هم كشش ... از قسمت هایی كه به رمان اضافه شده ...

--

   خسته بودم، میخواستم برگردم خونه، اما كلاس لغو شده ام و فرصت طلبی امیرعلی نتیجه اش این شد كه بشینیم به تحقیق و نوشتن! چهارنفر علاف یه پایان نامه! موضوع توسط استاد تایید شده بود و مهر تایید انتخاب واحدم تازه خشك شده بود، این یعنی نمیذاشتن امروز تنبلی كنم و به خونه برگردم.

-سایت بازه.

  برمیگردم و نگاهش میكنم:

-بله؟

-بالاخره مسئول سایت رو پیدا كردیم و كلیدها رو گرفتیم.

   بالاخره یه بهونه برای خالی كردن حرصم پیدا كردم:

-آدم قحطی بود تو رو فرستادن؟

  جا خورد! فكر نمی كرد تا این حد پیشروی داشته باشم ... كمی نگاهم كرد، مثل اینكه حرف دلم رو خونده باشه یك آن مهربون شد، چشمهاش خندید انگاری:

-مشكلت با من چیه؟

   بی جواب ازش نگاه گرفتم.

-اذیتت كردم؟ ناراحتت كردم؟

-...

-شایدم دق دلی پایان نامه امیره این كارها!

   برگشتم نگاهش كردم:

-كلا از ریختت خوشم نمیاد.

   خندید! باورم نمیشه كوروش زند خندید! خدای من! كوروش خندید خیلی واضح  و آشكار! مات نگاهش می كردم كه گفت:

-چمه؟ چیم از تو كمتره؟

   ابروهاش رو بالا برد:

-حداقل اخلاقم ازت بهتره!

   كوروش و خنده؟ كوروش و اینهمه صحبت كردن؟ واقعا؟

-ولی تو مهربانی!

   دوباره حواسم جمعش شد.

-دلت خیلی كوچیكه، واقعا اسمت برازنده ته.

   همین؟ مدرك بدلكاریم چی؟ ویولن نصفه نیمه ام؟ تازه بدنساز هم بودم؛ یه سررشته ای تو نقاشی داشتم. تافلم! موهای خوشگلم كه آرایشگاه ها بابتش قیمت های میلیونی پیشنهاد میدادن و ... به چشم نمیاد هیچیم؟ واقعا؟ اخم كردم:

-حداقل سر پام، آدمها رو از پایین نمیبینم.

   نگاهش لرزید، نور خورشیدی كه تو چشمهاش می خورد لرزید؛ كمی جلو اومد:

-تو نیازی به پاهای سالم نداری...

   گنگ نگاهش كردم، حق به جانب شونه بالا انداخت:

-با غروری كه داری همه رو از آسمون میبینی!

   ویلچر رو چرخوند كه بره:

-بریم.

   وسایلم رو چنگ زدم و كنارش رفتم:

-تو چی؟

-من چی؟

-تو از كجا‌ به آدمها نگاه میكنی؟

   نگاهش جدی شد، چشمهاش ثابت و محكم شد:

-آدمها خودشون ارتفاع رو تعیین می كنن، وقتی كسی زیادی پایینه، وقتی زیر پاته ... چاره ای جز از بالا نگاه كردن داری؟

   از پاسخش عاجز شدم، كوروش یه معمای حل نشده بود، به این سادگی شناخته نمیشد، هب این سادگی خونده نمیشد ... راه افتاد به سمت ساختمون؛ وقتی كسی زیادی پایینه ... من براش كجا بودم؟ بالا یا پایین؟





موضوعات مرتبط : همیشه فرصت هست ... ،


تاریخ : شنبه 9 بهمن 1395 | 11:29 ق.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات
حواستون هست؟ هفته ی پیش دو پست داده بودم! بخونید ابهاماتی كه گفتید رو متوجه میشید.
---------


   صدای گریه ی آریانا، با خنده ی بلند من قاطی میشه، مامان با هول از آشپزخونه بیرون میاد:

-كم بچلونش دختر، مگه آزار داری؟

   می خندم و به عروس كم روی ایمان نگاه میكنم كه با لبخند نگاهم میكنه؛ به سمت مامان برمیگردم:

-مامانش حرفی نداره، شما مشكلی داری؟

   در حالی كه اخم كرده با چشم و ابرو خاله رو نشون میده، آریانا رو می بوسم و به سمت خاله بر میگردم:

-چرا ساكتی خاله جون؟

   نگاهش به آریاناست:

-چی بگم خاله؟

   با همون لبخند اخم می كنم:

-دمغی! آدم همچین نوه ی خوشمزه ای داشته باشه و قیافه اش این باشه؟

   با لبخند به رویا، عروسش نگاه میكنه و میگه :

-شوق تموم هفته ام به همون یه جمعه اس كه پسرم و عروسم و نوه ام رو ببینم خاله، این چه حرفیه؟

   موهای نرم آریانا رو لمس میكنم:

-خوبه كه هنوز هم وقتی‌آقا فریبرز میره ماموریت میاید اینجا.

   دقیق نگاهم می كنه:

-خوشحالی؟

   با صداقت تمام جواب می دم:

-دو سال از همه تون دور بودم خاله، دو ماهه برگشتم اما هنوز هم از وجودتون سیر نشدم.

   مامان قرص هام رو با آب به دستم می ده و آریانا رو می گیره:

-ما هم هنوز سیر نشدیم. صبح كه چشم باز میكنم، هنوز هم تا چند دقیقه فكر می كنم پس مهربان كی برمیگرده؟

   روی مبل میشینه و نگاهم میكنه، با گله گی. با لبخند دست دور شونه اش میندازم:

-می دونم دلتون رو شكستم، اما باور كنید این تنهایی برام لازم بود، این تنهایی نبود دخترت با این روحیه و امید بر نمی گشت.

   با چشم هایی كه می رفت اشكی بشه می گه:

-آخه چرا رفتی؟ چرا نذاشتی نصف غمت رو هم ما به شونه بكشیم؟ كی تا حالا تنهات گذاشتیم؟

   روی چشمهاش رو می بوسم:

-مشكل من همین جاست! همیشه كنارم بودید، هیچ وقت تنها نبودم كه مسئولیت چیزی رو خودم تنهایی به عهده ام بگیرم؛لوس شده بودم.

   آروم هلم می ده:

-خبه خبه ، رفته واسه من فیلسوف برگشته!

   می خندم، ایمان در حالی كه دست و صورتش رو با دستمال خشك می كنه كنار مادرم می شینه:

-راست میگه خب خاله، بده به جای یه بچه عنق نچسب همچین پرنسسی برگشته؟

   مامان با اخم دهن باز میكنه كه قبلش ایمان میگه:

-قبول كن تا حالا این دختر مغرور سال تا سال بغلتم نكرده بود چه برسه به اینكه جلو چشم همه چشمات رو ببوسه.

   مامان سكوت می كنه و با شوق نگاهم میكنه كه ایمان می گه:

-همه از این مهربان جدید خوشحالیم، بیشتر خاله كه رو نمی كنه اما دلش برای این بوسه هات ضعف می ره.

   می خندم:

-سخته.

   سر تكون می ده:

-خیلی هم سخته، هر كسی نمی تونست اما تو تونستی!

   نگاهش می كنم كه لبخند می زنه:

-به خونه ات خوش اومدی مهربان.

**


ادامه مطلب >>




موضوعات مرتبط : همیشه فرصت هست ... ،
ادامه مطلب

تاریخ : یکشنبه 3 بهمن 1395 | 05:38 ب.ظ | نویسنده : در حال نام گذاری | نظرات

تعداد کل صفحات : 9 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...